جنونِ ادواریِ من

نوشته “پس تو کجایی؟” کنارِ بخاریِ هیزمی نشسته‌ام. سه روز است که باران می‌بارد. مهِ غلیظی در دره‌ی زیری شناور است. گاهی بالا می‌آید، شبیهِ پرنده‌ای با بال‌هایِ بزرگِ سپید و زمانی فرو می‌رود، مثلِ دریاچه‌ای از ابر با موج‌های نرم و پفکی. اگر سرما امان بدهد، تویِ مخفی‌گاهم می‌نشینم و می‌نویسم یا خیره می‌شوم به قله‌های سنگی که پوشیده از گل‌سنگ‌هایِ سبز و خاکستری هستند و عشق‌بازی توده‌های مه با انبوهِ درختانِ تهِ دره را تماشا می‌کنم. برایش می‌نویسم “خودت که می‌دانی.” تازگی‌ها کشف کرده‌ام وقتی باران قطع می‌شود و مه فرو می‌رود، سکوتِ عمیقی همه‌جا را می‌گیرد که در آن فقط می‌شود صدایِ نفس‌کشیدنِ درخت‌ها و علف‌ها و کوهستان را شنید. کشفِ دیگری هم کرده‌ام. پرنده‌ها! پرنده‌های کوچک و عجیبی کشف کرده‌ام که هیچ نامی ندارند! از گنجشک کوچکتر و از فنچ کمی بزرگتر که پرهایِ رنگیِ زیبایی دارند. دیروز صبح وقتِ پیاده‌روی، جسدِ یکی از آن‌ها را درون چاله‌ی آب پیدا کردم و فرصت کردم خوب تماشایش کنم. محلی‌ها از کنار این‌جور کشف‌ها بی‌تفاوت می‌گذرند و با عجله به راه خود می‌روند. “باید دور باشی تا خوب و دقیق ببینی.” این‌را مشدعمو می‌‌گوید با هیکل نحیف و چشم‌های یگانه‌ای که دارد. مردمک‌هایِ درشتِ سیاه تویِ صورتِ چروکیده‌اش می‌درخشد. چه تناقضی خدایا … می‌گویند زن و بچه ندارد. خودش هیچ نمی‌گوید. هر سال، تابستان‌ها این‌حوالی پیداش می‌شود. گروازِ کوچکی با دسته‌ای بلند دارد و مزرعه‌های ناحیه را شخم می‌زند تا برای کشت آماده شود. همین یک‌ساعت پیش، درست بعد از آن‌که بارانِ شدیدِ سیل‌آسا از نفس افتاد و همه‌‌ی درها و دریچه‌ها آرام گرفتند، سروکله‌اش، جلوِ درِ باغ پیدا شد. برایم قارچِ کوهی آورده بود. باز می‌نویسد “کی برمی‌گردی؟” به دورها خیره شد؛ با همان چشم‌های یگانه و نگاهِ روشن. گفت تا دو هفته دیگر همه‌چیز زیرِ لایه‌ی کلفتی از برف دفن می‌شود. حتا این خانه‌ی زمینِ کناری که پایین سراشیبی ساخته شده و طوری که انگار باغچه‌اش در امتدادِ شیروانیِ آبی‌رنگش ساخته شده که زمستان‌ها در برف دفن می‌شود. می‌نویسم “هنوز وقتش نرسیده!” می‌فرستم. یادِ رمانِ زن در ریگِ روان می‌افتم هربار که شیروانیِ آبی رنگِ خانه را پایینِ سراشیبی می‌بینم و دودِ سفیدی را که گاهی در مه محو می‌شود. مالکش زن و مردی هستند که نمی‌شود سن‌وسال‌شان را حدس زد. زن دیروز قسمتی از باغ را برای کاشتن سبزی آماده می‌کرد. صندلی را پشتِ ستونِ آب‌چکان مخفی کردم تا همان‌طور که کتابم را می‌خوانم راحت تماشایش کنم. سارافون خاکستری پوشیده بود و بلوزِ نارنجی‌رنگ. موهایش را میانِ لچکِ سفیدِ کوچکی پوشانده بود. رویِ خاکِ شخم‌خورده بذر پاشید و بعد هم کود. می‌نویسد “وقتش کی می‌رسد؟” ناگهان بادِ ملایم و سردی شروع به وزیدن کرد. انگار باد هم به کمکِ او آمده باشد و بعد مِهی که از دره بالا ‌آمد و آرام آرام به او و شیروانیِ خانه‌ی آبی‌رنگش ‌پیچید. می‌نویسم “نمی‌دانم!” و می‌فرستم. مشدعمو گفت که امسال زمستانِ سردی در پیش داریم. دلم می‌خواهد که می‌توانستم سختی‌اش را ببینم. زیرِ برف‌ها دفن شوم و همین‌جا کنارِ بخاری بنشینم و فقط بنویسم. برایم می‌نویسد “این دیگر چه جور مرضی است؟” باز هم باران… که اول صدایِ کوبیدنش بر حلبِ شیروانی‌ها می‌آید و بعد بویِ سردش. برایش می‌نویسم “این جنونی ادواری ست که من اغلب دچارش می‌شوم!” می‌فرستم و گوشی را خاموش می‌کنم. بعد پاها را در شکم جمع می‌کنم و به تصویرِ زنی که در مهِ غلیظی پیچیده، فکر می‌کنم و به مخفیگاهم که حالا از پشتِ پنجره فقط رگه‌هایی از شاخه‌های سبز و باردارِ آلوچه‌اش پیدا ست. قارچ‌ها تویِ کیسه بخار کرده‌اند، آتشِ بخاری سرد شده و مه باز مثلِ گردِ سفیدی آرام‌ و بی‌شتاب قابِ پنجره‌ها را پُر می‌کند.

سفیدریز – شهریور ۱۳۹۱

  • نویسنده : فرشته نوبخت
  • تاریخ انتشار : ۰۶-۳۰-۹۱
  • ۵ دیدگاه

  1. قلیدون می‌گه:

    سلام. با خوندن این پستت رفتم به روزای خوبی که تو ایوون خونه های محلی املش از داشتن چنین مناظری لذت می‌بردم. الان که تو یکی از گرم‌ترین شهرام حسابی حسودیم شد بهت.

  2. محمود بدیه می‌گه:

    تصویرهای قشنگی بود . بخصوص برای ما جنوبی ها که ازش محرومیم. مواردی که می گویم سلیقه خودمه و البته اشکالی در اون نیس.بجای متن؛ گاهی بالا می آید و پرنده ای می شود با بالهای بزرگ. زمانی فرو می رود و روی زمین می نشیند و دریاچه ای می شود.جمله ؛ خود که می دانی متن را نجات داده است. این خوب است. دوبار آن کنار هم خوب نیس.محلی ها اشتباس. در ذهن این می ماند که همه اون اهالی بی اعتنا به مرگ پرنده هستند.بنویس؛خیلی ها.باز می نویسد.نامفهوم است. یا به دورها خیره شد. به کی خیره شد.بهتر بود نوشته شود؛ زیر برف ها دفن شوم و فقط بنویسم و بنویسم کی زیر برف بیرون می آیم.خب حالا شما فکر می کنی من کیم؟ هیچ وقتای انتراکم که نمی نویسم به وبلاگ ها سر می زنم . شانسی به وبلاگ شما آمدم. ببخشید از دخالتهای بی جا !

  3. مژده الفت می‌گه:

    مرسی که منو بردی یه همچین جای قشنگی. مدت ها بود جایی به این زیبایی نرفته بودم.

  4. مرجان رضایی می‌گه:

    توصیفات زیبایی داشت لذت بردم یکم برا داستان شاعرانه نبود؟لطفآبه وبلاگ من هم بیاید وداستان من وهم بخونید ونطر بدید.وبلاگتون قشنگه