مگس

خواهرش که مریض بود، گاهی که تلفن می‌کردم می‌گفت نمی‌تواند در آن وضعیت ببیندش. می‌گفت سوپ را عروس‌ها رقیق می‌کنند و با لوله می‌ریزند توی معده‌اش. می‌گفت زخمش را هم هر روز می‌شویند و خیلی خوب رسیدگی می‌کنند. هر کدام از این‌ها را هم که می‌گفت، یک خدا خیر بدهی هم همراهش می‌گفت. اخلاقش را می‌شناسم. تسبیح از دستش نمی‌افتد. سجاده‌اش هم ماه تا ماه از پای تختش جمع نمی‌شود. همه‌ی آدم‌ها را با میزان خودش می‌سنجد. میزانش هم اندازه‌ی گردیِ صورتیِ زن‌ها از میانِ چادرسیاه و اندازه‌ی محاسن و دفعاتِ مسجد رفتن در شبانه‌روز در آقایان است. هر وقت می‌خواهد بگوید آدمی خوب است می‌گوید خیلی با ایمان است. ایمان را هم با همان معیارهای خودش اندازه‌ می‌زند البته. هر وقت هم می‌خواهد بگوید آدمی بد است می‌گوید بی‌نماز و روزه است. عروس‌های خواهرش در آن چندماه مریضی خواهرش خدا خیره بده و با ایمان و انسان بودند. خیلی زود همه چیز را فراموش کرد. خواهرش که مرد و خانه‌ی پنجاه متری که رسید به پسرها و فروختند و خانه‌هاشان را بزرگتر کردند، عروس‌ها شدند لاشخور. یادش رفت چقدر زیر خواهرش بردار و بگذار کردند و چقدر انسان بودند و نگذاشتند آب توی دل خواهرها تکان بخورد. می‌گوید پسرها خوب بودند که عروس‌ها آنقدر رسیدگی کردند به مادرشوهرشان. تازه یادش افتاده خواهره که افتاده بود توی بستر، همه به دیدنش می‌رفتند و برایش شیرینی و موز و کمپوت آناناس می‌بردند. می‌گوید همه را همین عروس‌ها کوفت کردند. تازه خانه را هم فروختند و زدند تنگ مال‌ومنالشان. می‌گوید … آدم این‌جور وقت‌ها انگشتِ حیرت کم می‌آورد. همه‌چیزش فرو می‌ریزد اصلا. همه‌چیز؛ و فقط نفرت می‌ماند. نمی‌توانم زنگ بزنم و حالش را بپرسم. شاکی است. می‌گوید بی‌مهر و محبت نبودی تو! می‌گوید انصاف هم خوب چیزی است. می‌گوید من پیر شده‌ا‌م و شما ها وظیفه دارید که … می‌گوید …. نمی‌توانم صدایش را بشنوم. حرف که می‌زند مگسی توی سرم ویزویز می‌کند.

درخت از میان سایه‌اش می‌گذرد

خیلی کم با شعر ارتباط برقرار می‌کنم. در واقع با هر شعری به راحتی همراه نمی‌شوم. این شاید برمی‌گردد به داستان‌نویس بودنِ من و شاید هم به حافظه‌ی شعریِ من که تنها اشعاری که می‌خواندم از نوجوانی تا به امروز، شعرهایِ فروغ بوده و سهراب و فریدون مشیری. عصاره‌ای در ذهنِ من ته‌نشین شده با خواندنِ چندین و چندباره‌ی شعرهایِ مخصوصا فروغ و سهراب که سلیقه‌ی شعری من را شکل داده است. این است که این سال‌ها خیلی کم با مجموعه شعری رابطه‌ی ذهنیِ خوبی برقرار کرده‌ام و توانسته‌ام جانم را با کلمه‌ها و تصویرهای شاعر گره بزنم و برسم به آن شوری که ویژگیِ شعری است. درخت از میان سایه‌اش می‌گذرد مجموعه اشعارِ آنژیلا عطایی برای من چنین بود. شعرهایی به غایت جاندار، سرشار از جانِ تصاویری که در آن جریان دارد، آکنده از جنون و شیداییِ زنانه، از آن نوع که «شبیهِ بارانِ ناگهانی/ می‌آید و با ابرها برمی‌گردد/ و مرا نیمی از زنی که هستم/ جا می‌گذارد/ …»

  • نویسنده : فرشته نوبخت
  • تاریخ انتشار : ۰۳-۰۱-۹۴
  • ۲ دیدگاه

.

.

بی‌رحمانه است، اما حقیقت دارد. همیشه آن‌چیزی از تو می‌گریزد که با همه‌ی وجود طلبش می‌کنی …

.