ملال از کجا سروکله‌اش پیدا می‌شود یک‌هو همه‌چیز را به نرمی و موذیانه می‌جود؟ چطور معنیِ واژه‌ها را تغییر می‌دهد که یادت می‌رود لغت نامه‌ی قبلی را کجایِ مسیر گم کرده‌ای؟ آیا این تصلبی که رگ‌هایِ پیشانی و اطرافِ لب‌ها را خشک و سخت می‌کند، معنایِ پختگی ست؟ لبخندِ گم شده‌ای که با برقِ لب‌هایِ سرخِ دخترکی زیرِ بارانِ پاییزی، به یادش می‌آوری … ملال، این ملالِ موذی که خودش را لایه لایه در میان پیچ‌وتابِ لباس‌ها و رختخواب‌ها پنهان کرده و ناگهان از میانِ چین‌وچروک‌هایِ پوستِ دست و صورتِ پیرزنی پیدا می‌شود که اسکناس پنج‌هزارتومانیِ مچاله را کفِ دستش می‌چلاند و از تو که خیره خیره نگاهش می‌کنی می‌خواهد کمی از سیب‌هایِ رسیده‌ی آن گاری‌چیِ جوان برایش بخری. گاری‌چیِ جوان؟ چه ترکیبِ آشنایی! پول را گرفته و نگرفته، برمی‌گردی و قبل از گاری‌چیِ جوان، کوهی از سیب‌‌هایِ سرخ و زرد را می‌بینی آن سویِ جویِ آب. ملال گاهی همین‌طوری‌ها، یک روزِ پاییزی، یک صبحِ سرد که باران همه‌ی خیابان‌هایش را خیس کرده، سروکله‌اش پیدا می‌شود.

آب، آسمان

آب، آسمان از آن دست رمان‌هاست که  ممکن است در ابتدا شما را پس بزند. اما اگر تاب بیاورید، به زودی درگیرِ داستانِ آن می‌شوید، آنقدر که احتمالا نمی‌توانید کتاب را زمین بگذارید، هرچند که تا انتها با همین شوق پیش نمی‌روید. این اظهارنظر البته اما و اگرهایی هم دارد که سعی می‌کنم در ادامه کوتاه و گذرا به آن‌ها اشاره ‌کنم و امیدوار باشم که نتیجه‌ این شود که کتاب را تهیه کنید و بخوانید.
آب، آسمان که اولین رمان آذردخت بهرامی است، بر اساسِ اصولِ فانگ ‌شویی نوشته شده. فانگ‌ شویی، دانش و باوری کهن مربوط به چین باستان است که اندکی به فلسفه پهلو می‌زند و با تمرکز بر چیدمانِ اشیاء در خانه، راهی به سلامتی،کامیابی و شادی می‌جوید. بر همین اساس است که آب، آسمان در پنج فصل، که عناصرِ پنج‌گانه‌ در این باورِ کهن است، روایت شده است، یعنی: خاک، آب، آتش، چوب و فلز. (ادامه…)

قطار …

چطور رفتن مهم نیست، مهم رسیدن است. رسیدن به مقصدی که به خاطرش خودت را به اب و آتش می‌زنی. می‌دوی دنبالِ قطار و لحظه‌ی طلایی، قبل از بسته‌شدنِ در و راه افتادنِ قطار، می‌پری تو و خودت را یک‌طوری، یک‌جایی وصل می‌کنی. نگاه می‌کنی به آدم‌ها، به آن‌هایی که نشسته‌اند و تکیه داده‌اند به صندلی، با خیال راحت. با خیال راحت که می‌رسند و تا برسند استراحتی هم می‌کنند و تو به خستگیِ پاها توی کفش فکر می‌کنی. به زانوها که از زورِ درد ضعف می‌روند. می‌ایستی یک گوشه‌ای و به تصویرهایِ لرزان و شتابان و بی‌قرارِ پشتِ شیشه‌ها نگاه می‌کنی و فکر می‌کنی اگر کمی دیر رسیده بودی، فقط چند لحظه اگر … قطار که می‌ایستد، همه برای پیاده شدن شتاب دارند، بیشتر آن‌ها که پیشتر بی‌خیال نشسته بودند، اما تو که همه‌ی راه را ایستاده بودی، زودتر پیاده می‌شوی. پیاده می‌شوی و همراهِ جمعیت، مثلِ موج، مثلِ سیل، مثلِ ریگِ تهِ رودخانه، از ایستگاه بیرون می‌آیی و همین که بادِ خنک، سرمایِ آغشته به بویِ پاییز توی صورتت می‌پاشد، به این فکر می‌کنی که از یک جایی به بعد چطور رفتن واقعا دیگر مهم نیست، مهم رسیدن است وقتی پاهایت خسته است، زانوهایت درد گرفته و دلت بی‌قرار است، شنیدنِ بویِ خنکِ پاییز بیشتر سرِ حالت می‌آورد.

  • نویسنده : فرشته نوبخت
  • تاریخ انتشار : ۰۸-۲۱-۹۳
  • ۲ دیدگاه