به بهانه‌ی نمایشگاه کتاب

 

آفتاب یزد: بعد از چند دوره نمایشگاهِ کتاب در سال‌هایِ گذشته و شرایطِ نامساعدی که فراهم بود، امسال می‌بینیم خون تازه‌ای در رگ‌های ناشران و برگزارکننده‌گانِ نمایشگاه کتاب جریان پیدا کرده است. مخصوصا که در مراسم افتتاحیه‌ی نمایشگاه شاهد حمایت دکتر روحانی از اصحابِ قلم و ناشران بودیم. اشاره‌ی صریح و انتقاد آمیزِ رئیس دولت تدبیر و امید به نگاه‌‌ها و نظارتِ سلیقه‌ای در ممیزیِ آثار، بی‌اغراق نویدبخش و خوشحال کننده است. با نگاهی به روندِ مجوزها و عملکرد وزارت فرهنگ و ارشاد، به نظر می‌رسد فضا برای ناشران تا حدی بازتر شده و نسیمی ملایم جریان دارد. هرچند که هنوز و همچنان انتقاداتی  به عملکردِ مسئولان وارد است و راهِ طولانی تا آن افقِ ایده‌آل و آرمانی در پیش است. در همین چند ماه اخیر شاهد فعالیت‌های چشمگیری از ناشران بوده‌ایم و همچنین انتشار کتاب‌هایِ زیادی که پشت درهایِ ممیزی، بدون هیچ دلیل قانع کننده‌ای متوقف مانده بودند. همچنان که می‌بینیم مانع‌تراشی‌ها بر سرِ راهِ چند ناشر از بین رفته و همین امر باعث اعتماد و تلطیفِ فضا شده است. (ادامه…)

غیرقانونی

پرده‌ را کنار می‌زنم. چند لحظه می‌ایستم همان‌جا و نگاه شان می‌کنم. دستمال کُردی به سرشان بسته‌اند و خاک‌ها را با فرغون می‌برند می‌ریزند توی استخر. عطا شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید آب گران شده و حتما پیرزن‌پیرمرد، از پسِ هزینه‌ی آب‌دادن به باغچه‌ی به این بزرگی بر نمی‌آیند. به صندلی‌هایِ خالی‌شان روی ایوان نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم. هنوز به آب نرسیده‌اند، اما استخر تقریبا پر از خاک شده. احتمالا همین روزها روی خاک‌ها بوته‌های رُز و نسترن می‌کارند. عطا می‌گوید شک نکن و برای خودش چای می‌ریزد. سروکله‌ی پیرزن‌پیرمرد پیدا می‌شود. می‌نشینند روی صندلی‌هاشان و تماشا می‌کنند. برایشان دست تکان می‌دهم. پیرمرد عصایش را کمی بالا می‌آورد و توی هوا تکان می‌دهد. نمی‌دانند نگران استخر هستم که همین‌طور دارد پر می‌شود. ناگهان عطا می‌گوید می‌دانی کارشان غیرقانونی است؟ پرده را رها می‌کنم و برمی‌گردم طرفش. تندتند سر تکان می‌دهد و ادامه می‌دهد هیچ فکر کردی چرا خاک‌ها را توی استخر می‌ریزند؟ چرا واقعا؟ می‌گویم توی ملکِ خودشان چاه می‌کنند. کجایش غیر قانونی است؟ می‌گوید غیرقانونی است. آب‌های زیرزمینی جزءِ ملکِ شخصی کسی نیستند. بعد می‌رود طرفِ پنجره و همان‌جا می‌ایستد. از لیوان چایش می‌نوشد و با لحن آرام‌تری می‌گوید یعنی به عمرشان قد می‌دهد؟ می‌پرسم چی؟ چی به عمرشان قد می‌دهد؟ می‌گوید زمینش جان می‌دهد برای هتل. فکرش را کردی؟ برگشته تو نگاهم. آبِ دهانم را به سختی قورت می‌دهم و لیوان چای را از دستش می‌قاپم و یک قلپ می‌خورم و می‌گویم: تو نمی‌خواهی بروی سرِ کار؟ این تلفنت سوخت، بس که زنگ خورد.

دقیقا همان چیزی را گفتم که انتظار داشت از زبان من بشنود، تا آرام شود. مهم نبود چه می‌خواهم. این را می‌فهمیدم. گفتم اینطوری شایسته‌تر است برای تو. چیزی در لحنِ صدایش بود وقتی می‌گفت ممنونم. چیزی در شکست «م» و لغزش «ن» بینِ لب‌‌هایی که به شکلِ ویران‌کننده‌ای داشت می‌لرزید. خیلی سخت بود. خوشحالم که امشب را راحت می‌خوابد بالاخره. کاش بداند چقدر دوستش دارم. می‌دانم، دوباره خواهد پرید. چون آدمِ رویِ زمین راه رفتن نیست. نبوده، هیچ وقت.