آب، آسمان

آب، آسمان از آن دست رمان‌هاست که  ممکن است در ابتدا شما را پس بزند. اما اگر تاب بیاورید، به زودی درگیرِ داستانِ آن می‌شوید، آنقدر که احتمالا نمی‌توانید کتاب را زمین بگذارید، هرچند که تا انتها با همین شوق پیش نمی‌روید. این اظهارنظر البته اما و اگرهایی هم دارد که سعی می‌کنم در ادامه کوتاه و گذرا به آن‌ها اشاره ‌کنم و امیدوار باشم که نتیجه‌ این شود که کتاب را تهیه کنید و بخوانید.
آب، آسمان که اولین رمان آذردخت بهرامی است، بر اساسِ اصولِ فانگ ‌شویی نوشته شده. فانگ‌ شویی، دانش و باوری کهن مربوط به چین باستان است که اندکی به فلسفه پهلو می‌زند و با تمرکز بر چیدمانِ اشیاء در خانه، راهی به سلامتی،کامیابی و شادی می‌جوید. بر همین اساس است که آب، آسمان در پنج فصل، که عناصرِ پنج‌گانه‌ در این باورِ کهن است، روایت شده است، یعنی: خاک، آب، آتش، چوب و فلز. (ادامه…)

قطار …

چطور رفتن مهم نیست، مهم رسیدن است. رسیدن به مقصدی که به خاطرش خودت را به اب و آتش می‌زنی. می‌دوی دنبالِ قطار و لحظه‌ی طلایی، قبل از بسته‌شدنِ در و راه افتادنِ قطار، می‌پری تو و خودت را یک‌طوری، یک‌جایی وصل می‌کنی. نگاه می‌کنی به آدم‌ها، به آن‌هایی که نشسته‌اند و تکیه داده‌اند به صندلی، با خیال راحت. با خیال راحت که می‌رسند و تا برسند استراحتی هم می‌کنند و تو به خستگیِ پاها توی کفش فکر می‌کنی. به زانوها که از زورِ درد ضعف می‌روند. می‌ایستی یک گوشه‌ای و به تصویرهایِ لرزان و شتابان و بی‌قرارِ پشتِ شیشه‌ها نگاه می‌کنی و فکر می‌کنی اگر کمی دیر رسیده بودی، فقط چند لحظه اگر … قطار که می‌ایستد، همه برای پیاده شدن شتاب دارند، بیشتر آن‌ها که پیشتر بی‌خیال نشسته بودند، اما تو که همه‌ی راه را ایستاده بودی، زودتر پیاده می‌شوی. پیاده می‌شوی و همراهِ جمعیت، مثلِ موج، مثلِ سیل، مثلِ ریگِ تهِ رودخانه، از ایستگاه بیرون می‌آیی و همین که بادِ خنک، سرمایِ آغشته به بویِ پاییز توی صورتت می‌پاشد، به این فکر می‌کنی که از یک جایی به بعد چطور رفتن واقعا دیگر مهم نیست، مهم رسیدن است وقتی پاهایت خسته است، زانوهایت درد گرفته و دلت بی‌قرار است، شنیدنِ بویِ خنکِ پاییز بیشتر سرِ حالت می‌آورد.

وجدان‌های بیدار

فرهیختگان/ مهسا فراهانی

«از همان راهی که آمدی، برگرد» جدیدترین رمان فرشته نوبخت است که نشر چشمه به تازگی منتشر و روانه بازار کتاب کرده است. این اثر داستان آدم‌هایی را روایت می‌کند که زندگی‌شان در محاق فقر و تنهایی است و دست به هر کاری می‌زنند تا خودشان را خلاص کنند؛ آدم‌هایی که برای رسیدن به هدف‌شان آگاهانه- مثل سیامک- یا ناخودآگاه- مثل مریم- مرتکب کارهایی مخالف قانون یا عرف می‌شوند. در این میان شخصیتی مانند شیوا هم هست که وجدانش هنوز بیدار است و بعد از خیانتی که می‌کند، رودرروی سیامک- هم‌دستش- می‌ایستد و بالاخره در آن عصیان نهایی می‌گوید: «آره، من کم آورده‌م. مثِ تو خر بودمو گولِ تو رو خوردم. حالا نمی‌تونم از فکر توران بیام بیرون. می‌خوام برگردم و همه‌چیو بهش بگم. می‌خوام برگردم خونه‌م. اگه لازم شه پیشِ پلیسم می‌رم. تواَم حق نداری یه‌قرون از اون چکو خرج کنی. باید برش گردونی به توران.» در میان آدم‌های «از همان راهی که آمدی، برگرد»، شیوا تنها کسی است که سعی می‌کند خلاف این رود خروشان حرکت کند و حتی با آنکه پل‌های پشت سرش را خراب کرده، سعی می‌کند از همان راهی که آمده بازگردد. این کتاب، رمانی چندآوایی است که آن کنترپوان داستانی هم می‌گویند. این اصطلاح از موسیقی وارد شده و مفهوم آن پروراندن همزمان دو یا چند صدا به‌صورت به‌هم‌پیوسته با حفظ استقلال است. در این دست رمان‌ها نویسنده از شیوه خطی معمول پیروی نمی‌کند، بلکه روایت هر بخش از اثر برعهده یکی از شخصیت‌هاست. این روایت‌ها اگر چه کاملا به‌هم‌پیوسته هستند، اما خود به‌تنهایی می‌توانند هویت مستقلی داشته باشند و به تمام شخصیت‌ها اجازه می‌دهند که از دیدگاه خودشان راوی بخشی از ماجرا یا وجهی از آن برای خواننده باشند و در محضر او خود را محاکمه یا تبرئه کنند. در «از همان راهی که آمدی، برگرد» شخصیت‌ها گاهی کارهایی را که خود قادر به انجام‌شان نیستند یا جرات انجام‌شان را ندارند، برعهده شخصیت‌های دیگر می‌گذارند؛ همان‌طور که شیوا در انتهای داستان مریم را ناجی خود قرار می‌دهد.  مکان‌های رمان «از همان راهی که آمدی، برگرد» بسیار هوشمندانه انتخاب شده‌اند. درست زمانی که ماجرا دارد به اوجش و درگیری ذهنی شیوا به بالاترین حدش می‌رسد، نویسنده او و سیامک را به سفر شمال ایران می‌برد. همین سفر از تهران پرهیاهو به شمال آرام و دنج و سبز است که شیوا را به آرامش می‌رساند و در آن تصمیم نهایی کمکش می‌کند. شیوا کودکی پرورشگاهی است و در تمام طول زندگی با سختی‌های زیادی دست‌وپنجه نرم کرده؛ تا جایی که این موضوع برایش تبدیل به باوری ذهنی شده است. این سفر برای شیوا به کشف و شهودی می‌ماند که کمکش می‌کند به‌جای غرق شدن در دروغ و خیانت، مسیر مقابل را انتخاب کند.  نوبخت در «از همان راهی که آمدی، برگرد» شخصیت‌هایی ملموس و مستقل خلق کرده و در انتها با باز گذاشتن پیرنگ داستان به خواننده اجازه می‌دهد با شخصیت‌ها در مواجهه‌ای شخصی (سوبژکتیو) قرار بگیرد و خوانشی منحصربه‌فرد از رمان داشته باشد.